گفتمش بی تو چه باید کرد؟
عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شب هایم کو؟
تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من . . . . .
" به من انتظار سر راهش را داد "
چـیزی مـرا به قسمتِ بودن نمیبرد
از واژه دو وجهـی تکـرار خسته ام
من بی رقم ترین نفس این حوالی ام
از بـودن مکـرّر بـر دار خستــه ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شـوم
از حمل این جنازة هشیار خسته ام
امروز تولد یک سالگی وبلاگمه
وبلاگي كه اوايل واسم يه سرگرمي بود
ولي الان خيلي بهش عادت كردم
ولي از همون روزای اول دوسش داشتم
وبلاگی که همون طور که گفتم
واسم مثل یه اتاق می مونه
اتاق تنهایی
واسه لحظه هایی که تنهام
و دلتنگ . . .
************************
توی این یکسال خیلی ها اومدن و رفتن
و خیلی ها اومدن و موندن
میخوام از اونایی که با بودنشون
و با موندشون بهم دلگرمی دادم تشکر کنم :
اول از همه از حميد عزيز
کسی که واسه من فقط یه دوست نیست ، مثل برادر دوستش دارم
از فريده عزيز
از بيتاي عزيز
از محمد عباس (از كشور افغانستان)
مهتاب (قناري)
آتنا
وبلاگ يه دلتنگ
وبلاگ چشم آبي ، که جدیداً خیلی بی معرفت شده
صباي مهربون و دوست داشتنی
و از غـزل
که خوندن دلنوشته هاش بهم آرامش میده
احساس میکنم حرفای خودمه
(اگه اسمي رو ننوشتم معذرت ميخوام ، دلگير نشيد)
از همه دوستای خوب و مهربونی که توی این یکسال
با نظراتشون ، با یادگاریهاشون
با ابراز احساسات
و از همه مهمتر
با ابراز لطفشون به من دلگرمی دادن
واقعاً تشکر میکنم
از همتون ممنونم
و دوستتون دارم
كاش لنگه كفشي بودم
بر پاهاي زيبايت . . .
تا وقت گذار
از كوچه پس كوچه هاي سرد و خاكي انتظار
لا اقل دستي بر سرم مي كشيدي
آنگاه مرا اميدي بود
به گذاري
و غباري ديگر!!!
امشـب شـب آخـره کـه مـزاحـم دلـت شـدم
خورشیدِ فردا مال تو ، ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم ، خودم میرم عزیزترین
نذار بمونه زیر پا ، قلبمو بردار از زمین
دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود
غافل از اینکه قلب من ، منتظر اشاره بود . . .
(با تشکر از غزل)
تا تو هیچ فاصله ای نبود
تا تو فقط من بودم
و از تو فقط من مانده بودم
هرجا که خالی بود تو بودی
و هرچه که پُر بود ، شبیه دل من بود
اما تا تو یک دل هم یک دل بود
من برای این دل کم بودم
اما تو هیچ نبودی ، حتی کم . . .
"فرزاد حسنی"
شـبـی دیگر هم سپری شــد
صدای کلاغـهـا بلـندتـر می شـود
هر دو روی بالـشم دیگر خیس شــده ...
دیـشـب را هم نخوابـیـده ام
حتی فکر خواب هـم دیگر دیـر است !
نسیـم نرم و نابهنگام تابستان می وزد
و با خود خبری تـلـخ از دور دستها می آورد :
او زنـده است و نفس می کـشــد !
اما غـمـی در دل نـدارد . . .
مانده ام چگونه فراموشت کنم . . .
اگر بخواهم فراموشت کنم ،
باید تمام باران های پایـیـزی
شب های بـلـنـــد یـلـــدا
خلوت دوست داشتنی اتاقـم
دنیا ، زندگیم و خـودم را فراموش کنم !!
تو با همه چیزم درآمیخته ای . . .
خودت بگو : چگونه فراموشت کنم ؟!
آمدي چه زيبا
گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه
پذيرفتي ، چه فريبنده !
آغوشم برايت باز شد ، چه ابلهانه
با تو خوش بودم ، چه كودكانه
همه چيزم شدي ، چه زود
نيازمندت شدم ، چه حقيرانه
به خاطر يك كلمه مرا ترك كردي ، چه ناجوانمردانه
واژه غريب خداحافظ به ميان آمد ، چه بي رحمانه
و من سوختم ، چه عاشقانه
ولي . . . . . ولي هنوز هم دوستت دارم غريبه !!!
من از یک شکستِ عاشقانه می آیم ،
بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند .
شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانة پنهان شدن .
می گویند از صبح بنویس از آفتاب
و من چگونه از خورشید بنویسم ،
وقتی تمام وقت ، باران پنجرة چشمانم را شسته است!؟
بی تو قامت نحیف شب بوها حتی زیر باران می شکند
بی تو هیچ رودی به فکر دریا شدن نیست
بی تو تمام پرستوهای عاشق بی آشیان می شوند
بی تو حتی ماه هم رغبت نمی کند
در شبهای تنهایی ام ، سری به من بزند
بی تو . . . . .
بی تو هوای چشمانم همیشه بارانی است .
چه حس سرخ قشنگی مدام می سوزد تمام سمت چپ سینه ام و گرمی خون
کمی دعای توسل برای من بفرست ،
اگرچه زحمتتان می شود ولی ممنون .
ببخش لیلی ، دق کرده ام . . . خداحافظ
شب است ، آسمان تیره و تار
پاره پاره دل من از غم هجران تو در سوز و گداز
سوزناک است شب من ،
شوق دیدار تو اندر دل من ، پر شده جام وجودم ز پریشانی اندوه سفر
می چکد قطره اشک ، می تپد سینه من
یاد تو در ورق ذهن شلوغ
دلم از غصه و اندوه تو پُـر
تن من زنده به مشتاق وصل ، سرخ چشمم به تمنای یک لحظه نگاه
در دل تو ، در یاد تو ، امید وصال ، تب تنهایی من
کنج اتاق ، شبحی نام تو را می گوید :
. . . . . . .
کسی را دوست دارم که ماههاست از پیشم رفته
اما من باور نکردم
در ته مانده های ذهنم ، بانویی را پنهان کرده ام
که هیچگاه دوستم نداشت
هیچوقت لبخندی واقعی
حتی قطره ای اشک
یا شاید لحظه ای انتظار برایم نداشت!
برای چه هنوز دوستش دارم!؟؟
نمی دانـم !!
ولی هنوز . . .
ولی هنوز در تک تک قطره های بارون ،
خاطرات روزهای بودنش را می بینم
یادت هست؟
آن روزهای بهاری را ، شاخه ای گل سرخ برایت هدیه آوردم .
گفتم می خواهم آن را در گوشه ای از قلبت بکارم .
خواستی بگیری ، ولی به یاد داری چه شد؟
همان وقت بادی آمد
و تمام گلبرگهای آن گل نازنین را با خود به اطراف برد .
و من نگران از پرپر شدن گل عشقم ،
به دنبال تک تک گلبرگها به این سو و آن سو دویدم .
و دیدی چه شد!؟
وقتی همه ی آنها را یافتم ، شاد و خوشحال به سوی تو آمدم .
ولی . . .
ولی هرگز تو را نیافتم .
از وقتی که عاشق شدم ،
فرصت بیشتری پیدا کردم . . .
فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم !!
و این عالی است . . . !
هر کس شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد ،
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم !
به سکوت لبخند می زنم ، او هم به من!!!کم کم به زندگی در کنار هم عادت کرده ایم . . .-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×نمیدانم چه می خواهم بگویم ،زبانم در دهان باز ، بسته ستدر تنگ قفس باز است و افسوسکه بال مرغ آوازم شکسته ست-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×-×وبلاگ سکوت در واقع اتاق تنهاییهای من است و بیانگر احساسات و حرف های ناگفته ام .*حالا که لطف کردید و به کلبه تنهائیام سر زدید با نوشتن یادگاری خوشحالم کنید*